تبلیغات
راز زندگی


راز زندگی


چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385

من شک می کنم

                   و تو نیز

                           و همگان

                                     تمامی آدم ها

من به سکوت

به حادثه ی طنزآمیز حیات

به نمایش بی مغز زندگی

و سخنانی که رد و بدل می شوند

از بی چراترین لبان

به بی نیازترین گوش ها

چون کاروان هایی بی خیال از پی هیچ

                                    در پی هیچ

کلماتی که فقط برای بریدن سکوت متولد می شوند

و جشن می گیرند ولادت خویس را در سکوت معنادار مرگ

من شک می کنم به تمامی اینها

و هم حتی به تفکر خویش

و خلواژه های بی رنگ و معنی خویش

چرا که همیشه دلیلی هست

تا به شک رسی از هیچ

و همیشه سوالی بزرگ در برابر باورها

همیشه هست آری

همیشه هست دلیلی برای باور نکردن

و زمان می گذرد

چه لحظه ها دردناک

چه لحظه ها سرورانگیز

چه ساعت ها پوچ

چه ساعت ها در اوج

و روزی به جایی می رسی

هرجا که باشد

و هرکس که شده باشی

چه اهمیت دارد القاب

کدامین تفاوت است

میان تو و من؟

هرکه می خواهیم گو باشیم

کدامینمان انسانیت را رعایت کرده ایم؟

روزها درنوردیده می شوند

عمر فزونی می گیرد چه تلخ

تا روزی به خود رسی

و به خود گویی

به شک چرا شک نکنم؟

به کدام دلیل مشکوک شک خود نباشم؟

و آن روز

نیازی پدید نامده

امیدی از سرخوردگیهای بی شمار قلب فراموش شده ات

فریادی از درون خموشت

بر می آید

که فقط یک نفر را توان شنفتن آن است

می خواهم پرواز اعتماد را

با دستان خوب تو بیازمایم

اگر بوی گرم نیازم

در فضای تو جاریست مرا دریاب

من شک می کنم

                       تو نیز

                             و همگان

                                        تمامی آدم ها

تو به فریاد من

به حادثه ی حیات

                     نمایش بی مغز زندگی

به کلماتی همچون فریادهای من

که بارها چون دروغی شنیده ای

از زبان هزاران نفر

کلماتی برای بریدن سکوت

سکوتی میان تو و انسان ها

تو شک می کنی به همه ی اینها

و به من

به نیاز من

به شعرهای بی رنگ و معنی من

چرا که هیچگاه دلیلی برای اعتماد نیست

همیشه تعجبی که وادارت می سازد

دست برداری از

دوست داشتن و دوست داشته شدن

چه ناباورانه و مشکوک

همیشه هست

آری همیشه هست

احساسی برای شک و دلیلی

حسرتا بر من

که در این وادی شک

به دنبال باوری می گردم!




نوشته شده توسط roozbeh در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385 و ساعت 11:04 ق.ظ

جمعه 1 اردیبهشت 1385

سلام باد سرگردان

بر بام خانه ام چه نشسته ای؟

اینجا خنده ات را نیازی نیست.

اینجا خند حرام است!

سلام خورشید آسمان

چرا به دیوار خانه زل می زنی؟

به گرمایت نیازی نیست مرا.

اینجا سرما حکمران است!

سلام ماه کولی

بر پرچین خانه چرا لمیده ای؟

سپیدی لکه دارت چه کار من می آید.

اینجا سیاهی پابرجاست!

سلام باران بهار

روی پنجره ام چرا می گریی؟

غبار پنجره ام چرل می گیری؟

اینجا به غبار غلتیده!

سلام گل شقایق

چه می رویی اینجا؟

عشقت به چه کارم آید

عشق مرده است اینجا!

سلام قناری خوش آواز

نغمه چرا سرداده ای اینجا؟

مگر سکوت را در نمی یابی

صدا مرده است اینجا!

سلام ستارگان آسمان

چشمک به خانه ی من می زنید آیا؟

عشوه تان به درک

نیازی نیست اینجا به شما!

سلام قاصدک سپید بال

شادی از آنسوی دنیا ارمغان آوردی؟

برو اما از در خانه ی من

غم  تنها در فضا هویداست اینجا!

سلام کلاغ سیاه بال

خبر از دیاران ناشناخته داری آیا؟

ننشین به بام خانه ی ما

انتظار خبری نیست مرا!

سلام بهار

شعر سرسبزی می سرایی؟

نخوان بر درخت خانه ی ما

خزان در فغان است اینجا!

سلام نور شجاعت

به خانه ی من می تابی چرا؟

منشین به دم خانه ی ما

ترس هول افزاست اینجا!

سلام فرشته ی عشق

زیبایی هدیه داری تو؟

به سرای من به چه کاری اما؟

تنفر به کار است اینجا!

سلام پرستوی مسافر

به خانه ی قلب من می آیی؟

چه سعادت تابناکی

اینجا یکسره نیاز است  تو را!!

Smiley       SmileySmiley




نوشته شده توسط roozbeh در جمعه 1 اردیبهشت 1385 و ساعت 10:04 ق.ظ

دوشنبه 28 فروردین 1385

در انزوای آسمان قلب تنهایم

امشب هیچ ستاره ای نیست

و هیچ آشیانی

تا دمی بیارامد در آن

جغد شومی که از لذت حادثه ی شیرین مرگ می گوید

من هستم و مسخ سکوت

مشق بی چرای دفتر زندگیم

به روزان

            و شبان

                      و هر زمانم!

در غمکده ی قلبم

که سفرکردگان دیاران پوچش

بیش اند از بازماندگان غربت آشنا

امشب هیچ چشم اندازی نوید صبح روشنی نیست!

و پیاله زهری

تا تسلیم فرمان زندگی نباشم حتی!

امشب نیست

نه مرهمی برای زخم های یه چرک نشسته ام

و تیزترین نوک خنجری

تاول عفونت بارم را بازنخواهد کرد

عفونتی که به قلبم چنگ درانداخته

و غده ی سرطانی غم

با تکثیر هیولاگونه اش

خویشتن را بیش از هرزمانی به جانم انداخته

آه٬امشب هیچ طبیبی به بالین بیماریم نیست

طبیبی که درمان بیماریم بود

نمی خواهد مرا هیچگاه

و هیچکس نمی داند ناله ام از چیست

و ننالیدنم برای چیست؟

آسمان امشب بیدار می بارد

به خیانت سرخوردگی هایم

در حسرت فرصت های برباد داده

به سوگ صداقت پوچالیم

در پوچی افگار مرده ام

و باد دیوانه می برد

قصه ی غصه هایم را تا خانه ی دوست

باد دیوانه

           باد دیوانه

                    باد دیوانه

کجا؟

      کجا؟

           کجا؟

نبر این خلواژه ها را تا خانه ی دوست

که امشب از

حسرت ناداشتنش گریانم

و از رویای پوچالی دیدنش

نباید او بفهمد!

             نباید او بفهمد!

و باد در معبر خانه ها

بر بام ها

بر کوچه ها

رهگذرها

به کنار گوش دوست

می گرید از غصه هایم!




نوشته شده توسط roozbeh در دوشنبه 28 فروردین 1385 و ساعت 08:04 ق.ظ

جمعه 25 فروردین 1385

با شمعی به خانه ام آمدند آنان

و هیچ ندیدند آنجا

زبان به طعنه گشودند عده ای

که در او هیچ نیست درخور و شایسته

و کسانی در آن نور اندک

به بازیچه ای دل خوش کردند

و گمان کردند چیزی یافته اند

اما تو با خورشیدی آمدی

و نور را به تاریکی خانه ام هدیه کردی 

و حقارت آن را در پاکی اش ندیدی.

چگونه است راز این تفاوت خدایا...

با سبدی خالی

مهمان تک درخت باغچه ام شدند آنان

هر چه به دستان کوتاهشان می رسید٬چیدند

از آن میوه های شاخه های حقیر

تهی از نوازش خورشید اما

و خوردند و دهنی کج کردند

از تلخی اش تنها

اما تو با دستان نوازشگرت آمدی

با سبدی پر از شکوفه های گل

که در باغچه ام کاشتی

و آن میوه ی بلندترین شاخه ام

را به من شناساندی

و گفتی و یادم دادی

همیشه آنچنان باشم!

چگونه است راز این تفاوت خدایا...

با گوشخراش ترین آواهای مهیبشان

در خواب آسایش آزارم می دادند اینان

و در آرزوی لحظه ای خواب

اشکباران می کردند چشمانم را

اما تو با گوشنوازترین لالایی غریب

به خوابم می کردی

و در آرزوی لحظه ای دیدنت

به بیداری می کوشیدم من!

چگونه است راز این تفاوت خدایا...

بالهایم را می بستند آنان

و فریاد پریدن سر می دادند برایم

خنده شان آسمان را پر می کرد از ناتوانی ام

قعر خاک را آشنایم کردند

اما تو پرستوی بی چرای زندگیم

بی سخنی

پرواز را به من آموختی

با بال های ناتوانم حتی!

و مرا به مهمانی اوج آسمان بردی!

چگونه است راز این تفاوت خدایا...

از نزدیک مرا دیدند و نفهمیدند

از دور ترا دیدم و مرا فهمیدی

در کنارم بودند و نشناختند مرا

دور از من بودی تو  شناختی ام تنها!

و گفتند دنیایت به پشیزی نیرزد

دیدم تو دلیل دنیایم شدی اما

گفتند صداقت به داستان هاست تنها

دیدم تو داستان صداقت شدی اما

گفتند تو را با او نیازی نیست حتی

دیدم پاسخ نیازهای نگفته ام شدی اما

گفتند دیدی اش مگر که چنین می گویی

دیدم دیدنت اما مرا لایق نیست

چگونه است راز این تفاوت خدایا...

 

 

  




نوشته شده توسط roozbeh در جمعه 25 فروردین 1385 و ساعت 09:04 ق.ظ

چهارشنبه 23 فروردین 1385

مرگ در فضای ذهن اطاق جاریست

با حسادت بویناکش در هوای غبارخورده ی سالیان

و دست غریب نمناکش در ترک های دیوار

در سکون یخزده ی پنجره ها

در چشمان بی فروغ صورتکهای خسته ی قاب شده

سنگینی فرمانرواییش احساس می شود

به زندگی تهی از

حسرتی ٬ آهی

لبخند ه ای و نیازی

برای بودن حتی!

گویا هیچ کس

               هیچ گاه

                       هیچ جا

                              هیچ زمان

اینچنین زندانی زندگی مرگ زایش نبوده است

که منم اینسان!

تنها

     غمگین

             ناپاک

                  مغموم

                        و در شکست سرفروبرده!

زندگی در این فضای شوم

زندان خالی

تنها تکرار واژگان هزاربار گفته است

از دهان هر انسانی

هیچ سخن جدیدی در بند پیدایش نیست

که زندگی سالیان سال است که تنها در تکرار است

در روند یکسان شب و روز

آری گذشت روزها را برهان من مکن

که روز تنها فریاد گذشت شب تلخ ناکام است

و شب انعکاس افکار پوچ روزمرگی

در نیاز آن مرگ پدید نامده!

و بهانه ی اندک زندگی هم

تنها در صورتکان رنگ پریده ی

زنده ترین مردگان دنیا پیداست

صورتکان قاب شده به دیوار اطاق

با هزاران سلسله افکارشان

که دیگر در این زندگی گویی ارزشی ندارد

که خودپیروزی تنها فکر مردمان است!

دیگر هیچکس باور نمی دارد

که شاید تو فرصتی را برای دیگری باقی بگذاری

که هرچه فرصت است

هرکس که می تواند

باید به چنگ آورد

بی احساس فروتنی حتی

و فریاد برآورد

منم ستوده ترین انسانی که دیده اید

و من تنها می توانم در اطاقم

بخندم از این فاجعه ی انسانی

که انسانیت تنها به کوچکی

بازویی که بدست آورنده است

سنجیده می شود 

نه در بزرگی نا باورانه ی

بازوهای دست گیرنده!

و صورتکها می خندند

به من حقارت هایم

انسان ها و افکارشان

خودشان و کوچک شمردگیشان هم!

  




نوشته شده توسط roozbeh در چهارشنبه 23 فروردین 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ

چهارشنبه 23 فروردین 1385

مرگ در فضای ذهن اطاق جاریست

با حسادت بویناکش در هوای غبارخورده ی سالیان

و دست غریب نمناکش در ترک های دیوار

در سکون یخزده ی پنجره ها

در چشمان بی فروغ صورتکهای خسته ی قاب شده

سنگینی فرمانرواییش احساس می شود

به زندگی تهی از

حسرتی ٬ آهی

لبخند ه ای و نیازی

برای بودن حتی!

گویا هیچ کس

               هیچ گاه

                       هیچ جا

                              هیچ زمان

اینچنین زندانی زندگی مرگ زایش نبوده است

که منم اینسان!

تنها

     غمگین

             ناپاک

                  مغموم

                        و در شکست سرفروبرده!

زندگی در این فضای شوم

زندان خالی

تنها تکرار واژگان هزاربار گفته است

از دهان هر انسانی

هیچ سخن جدیدی در بند پیدایش نیست

که زندگی سالیان سال است که تنها در تکرار است

در روند یکسان شب و روز

آری گذشت روزها را برهان من مکن

که روز تنها فریاد گذشت شب تلخ ناکام است

و شب انعکاس افکار پوچ روزمرگی

در نیاز آن مرگ پدید نامده!

و بهانه ی اندک زندگی هم

تنها در صورتکان رنگ پریده ی

زنده ترین مردگان دنیا پیداست

صورتکان قاب شده به دیوار اطاق

با هزاران سلسله افکارشان

که دیگر در این زندگی گویی ارزشی ندارد

که خودپیروزی تنها فکر مردمان است!

دیگر هیچکس باور نمی دارد

که شاید تو فرصتی را برای دیگری باقی بگذاری

که هرچه فرصت است

هرکس که می تواند

باید به چنگ آورد

بی احساس فروتنی حتی

و فریاد برآورد

منم ستوده ترین انسانی که دیده اید

و من تنها می توانم در اطاقم

بخندم از این فاجعه ی انسانی

که انسانیت تنها به کوچکی

بازوی بدست آورنده است

سنجیده می شود 

نه در بزرگی نا باورانه ی

بازوهای دست گیرنده!

و صورتکها می خندند

به من حقارت هایم

انسان ها و افکارشان

خودشان و کوچک شمردگیشان هم!

  




نوشته شده توسط roozbeh در چهارشنبه 23 فروردین 1385 و ساعت 12:04 ب.ظ

روزی که پاراتادوس مرا نخواست
سه شنبه 22 فروردین 1385

ای تیره ابران آسمان

که به غرش رعدی گریه سر می دهید

به پاکی بارانتان غره مباشید

که من اینگونه بی دم زدنی

همیشه گریانم از خوبی هایش!

ای آرامش آبی دریا

موج کوچکت کجا نشانی از طوفان دارد

اما این نیز تنها دروغیست

در برابر منی

که خشم  ناباوریهایش را در خود می ریزم

بی هیچ طوفانی و آرامشی حتی!

ای سبز بید مجنون

به پف بادی لرزانی از ترس

تکان خوردنت هم تنها خیالیست اما

من را بنگر

که از ترس ندیدنش همیشه در شکستن!

ای بلبک محزون بی گل

نغمه ی آوازی سر می دهی

که تنها بازیچه ایست

در برابر غزلواره های این دل

که نمی سرایم برایش از شرم!

ای خورشید خوشخیال آسمان ها

خوشباوری چشم بسته ات

به دروغ زیبایت در آسمان

اندکیست در میان این همه فکر و خیالم از او

و دلخوشی هایم از شاید آمدنش!

ای مهتاب رنگ پریده ی آسمان

بر آب برکه زلال

نشانی از صداقت خدا

در ظلمت شبانگاهان

هیچ است صداقتت اما

در کنار این قلب که او را می پرستد

اما او باورش نمی کند

به کردار خداوند

که هیچگاه مخلوقش را باور نکرد

او نیز مرا نشناخت

و من اینچنین همیشه

زیر باران خواهم گشت

تا کس نبیند گریه هایم را

و دریا را کوچک خواهم دید

در عظمت پوچالیش

تبری در دستانم

هرچه بید مجنون است سر می برم

بلبکان زندانی را پرواز خواهم داد

اما رو سوی مرگ

خورشید را زبر ابری پنهان خواهم کرد

سنگی در برکه می اندازم

تا تصویر ماه را در خود ببلعد

من از زمین و زمان

از زندگی هیچ نمی خواهم

چرا که او مرا نخواست

 

 




نوشته شده توسط roozbeh در سه شنبه 22 فروردین 1385 و ساعت 08:04 ق.ظ

یکشنبه 20 فروردین 1385

به دیدار یک افق دوردست

دست در دستان کسی دارم

که عمری در کنارش بوده ام

نه به دلشادی دو قلب

نه در تداعی گرمای یک عشق

نه در شتاب ثانیه های دوست داشتن

در تکرار یک عادت واهی اما

در ظلمت سرمای نفرتی

در سکون زمان های مبهوت

چراکه من و او را پیوندی نیست

جانکاه و غمساز

که بی قرارمان کند

در شادی یکرنگی

من و او را تنها

دیوار جنون و جداسری

یکجا نگاه داشته

به دیدار یک افق دوردست

من و تنهاییم

دست در دست هم می مانیم تنها 

دلسرد و از هم خسته!

 درآن دوردست افق

چه می گذرد؟

که آسمان

پیشاتی سجود به خاک می ساید

چیست آنجا؟

در حادثه ی برخورد زمین و آسمان

که حتی

خورشید نیز غروبش را آنجا

جشن می گیرد

و طلوعش را نیز

چیست آنجا؟

چیست؟

هر چه شادی که در زمین نیست

و پاکی و صداقت ها

حتما آنجا پنهان است

در آن افق دوردست

در آن دوردست افق!

تنهاییم را چون سایه ای باخود می برم

و به او می گویم:

((به آن افق می برمت سایه ی شوم

تو کسی را می یابی

و من نیز!

دستان گره خوردمان را باز می کنیم

و از سرمایش نجات می یابیم

حلقه در دستان گرما می بندیم

تو جدا با کسی هر که می خواهی

و من جدا با خویشتنی هم روح

تو فقط اندکی گام برداشتنت را سریع تر کن

بسان زبانه های آتش هوس من در

یافتن آن پاراتادوس))

و زهرخنده ی توهین بارش نثارم می شود

دلم می خواهد سنگی٬کلوخی٬

چوب پاره ای هرچه باشد را

بیایم هر چه داغ تنهایی دارم بر سرش خورد کنم

اما دریغا که فرصتی نیست

باید رفت!

می روم

          می روم

                   می روم پیش

اما

 افق نیز هم!

من به افق نمی رسم و افق نیز به من!

و تنهایی این را می دانست!

کلوخی می یابم و هر چه که داغ دارم

بر سرش فرو می ریزم

....

....

....

و آخرین کلامش فریاد دردیست که برمی دارد

کنون من هستم تنها

با جسد تنهاییم بر دوش

که هیچگاه از من جدا نمی شود!

این است زندگیم تا افقی

که هیچگاه بدان دست نمی یابم

 

  

                           

                    

 


 




نوشته شده توسط roozbeh در یکشنبه 20 فروردین 1385 و ساعت 02:04 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza